تبليغاتX
آواجور بلاگ
 
مشهد دل عالم است و ما اهل دلیم...
 
12

  نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شهید صدوقی  | 
12

  نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شهید صدوقی  | 
خدایا...

این ضربه هایی که دارم میخورم چند امتیازیه ؟؟؟

  نوشته شده در  چهارشنبه 1389/12/18ساعت 8 بعد از ظهر  توسط رضا باادب  | 

اینک هر لحظه روزنه ای به سوی خدا میبینم

امیدی ست که انکار نتوان کرد..

حرف هایم را آغازی است با نام او...

خدایا تو هستی که من تنها نباشم.....

جدا شدن از این آدم ها درست روبرو شدن با توست..

من اینها را نمیفهمم... من این ها را نمیخواهم...

دلم گرفته.....

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود..

نگاه کن که سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست مهتاب میشود..

شراره ای مرا به دام میکشد ،به اوج میبرد ، به کام میکشد..

نگاه کن چگونه آسمان من پر از شهاب میشود.......



  نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/26ساعت 11 قبل از ظهر  توسط رضا باادب  | 
می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.
همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.
دلتنگی هایت را از خودت بپرس.
و نگران هیچ چیز نباش!
هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمی خواهم تو همان باشی!
تو باید در هر زمان بهترین باشی.
نگران شکستن دلت نباش!
میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...
و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...
و تو مرا داری ...
برای همیشه!
چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...
چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...
چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!
درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!
دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...
می خواهم شاد باشی ...
این را من می خواهم ...
تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.
من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)
و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...
نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.
شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟
اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!
فقط کافیست خوب گوش بسپاری!
و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!
پروردگارت ...
  نوشته شده در  دوشنبه 1389/11/11ساعت 10 قبل از ظهر  توسط رضا باادب  | 

روزی پدری ، پسروخانواده اش راکه بسیارثروتمند بودند برای گردش به یک دهکده برد
تا به پسرش نشان دهدمردم فقیر وزحمتکش چگونه زندگی می کنند.                  
آن ها یک روز ویک شب درمزرعه ی خانواده ای بسیارفقیر زندگی کردند.زمانی که ازمسافرت برمی گشتند پدرازپسرپرسید ( سفرچگونه بود؟)                          
پسرپاسخ داد(خیلی خوب بود پدر.)
پدرپرسید(ایا دیدی که مردم فقیرچگونه اند؟)
_ بله
_ وچه اموختی؟
پسرپاسخ داد ما در خانه یک سگ داریم وآن ها چهارتا ما استخری داریم که تنها دروسط حیاط است وان ها مردابی دارند که پایانی ندارد.ما درباغمان چراغ داریم وان هاستاره ها را دارند.حیاط ما تا حیاط خانه روبه روادامه دارد وان ها تمام افق را دارند .
زمانی که حرف پسر به پایان رسید پدردیگر نمی توانست حرفی بزند.پسر بااین جمله به حرفهایش خاتمه داد.متشکرم پدر که به من نشان دادی که ما چقدرفقیر وزحمتکش هستیم.
نظردرونمای ما نسبت به زندگی بستگی به نحوه نگرش مادارد.شاید دیگران چیز هایی رابه عنوان ثروت ودارایی پسند کنند که شما نپسندید.چیزهای مهم در زندگی ، دوستان ، خانواده   سلامتی ، خلق خوش ونظر مثبت به زندگی است.

  نوشته شده در  دوشنبه 1389/11/11ساعت 10 قبل از ظهر  توسط رضا باادب  | 

http://s1.picofile.com/file/6310607642/download.jpeg

  نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/10ساعت 11 قبل از ظهر  توسط رضا باادب  | 

با خودش نخ و سوزن برد تا چشمانش را به او بدوزد!

برای حضور پر رنگ در مراسم ،خودش را به جوهر آغشته کرد!

او را که پیدا کرد،خودش گم شد!

قلبش که لرزید،خانه ی دلش خراب شد!

برای اینکه دست و پایش را گم نکند ،نامش را روی آنها نوشت!

با کشیدن دست بر سر همه ، رسم مهمان نوازی را به جای آورد!

چون نمی توانست منظورش را برساند، برایش تاکسی گرفت!

برای اینکه حرفش را به کرسی بنشاند، خودش روی زمین می نشست!

به زبانش فلفل زد تا حرفهای تند و تیز بزند!

برای زدن حرفهای بزرگ ازcaps lock استفاده میکرد!

گونیای پیر ،از کشیدن زاویه ی قائمه عاجز است!

روی خودش اسید ریخت،تا بختش باز شود!

دست و پایش را که گم کرد، بی دست و پا شد!

وقتی بدنبال یک نفر! برای همراهی در سخت ترین شرایط زندگی می گشت،شتر اعلام آمادگی کرد!

  نوشته شده در  شنبه 1389/11/09ساعت 2 بعد از ظهر  توسط رضا باادب  | 

نسخه‌ شنیداری شاهنامه فردوسی

آنچه که در پی می‌آید روایت کامل بیت‌های شاهنامه مبتنی بر نسخه (چاپ مسکو) با

صدای گوینده معاصر آقای اسماعیل قادر پناه است.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/07ساعت 9 بعد از ظهر  توسط رضا باادب  | 

ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/03ساعت 9 قبل از ظهر  توسط رضا باادب  | 

دل+قلب+آواجور بلاگ

شیشه ای می شکند ...یک نفر می پرسد... چرا شیشه شکست؟
مادری می گوید: شاید این رفع بلاست
یک نفر زمزمه کرد... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد
شیشه پنجره را زود شکست
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست
عابری خنده کنان می آمد...تکه ای از آن را بر میداشت...
مرحمی بر دل تنگم می شد...اما امشب دیدم...
هیج کس هیچ نگفت,قصه ام را نشنید...
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود...

  نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/03ساعت 9 قبل از ظهر  توسط رضا باادب  | 

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

  نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/03ساعت 9 قبل از ظهر  توسط رضا باادب  | 

آسمان+آسمان آبی+آسمان صاف+آواجور بلاگ

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش می گیره بی بهونه می باره...
به کسی توجه نمی کنه ...

از کسی خجالت نمیکشه
می باره ومی باره ...

اینقدر می باره تا آبی شه...آفتابی شه...
کاش می شد مثل آسمون بود
کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بلأخره آفتابی شی...
بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده

  نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/03ساعت 9 قبل از ظهر  توسط رضا باادب  | 

داستان+کاستی+کاسیتی های زندگی+آواجور بلاگ+داستان آموزنده+داستان کوتاه

یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد.
یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت.
هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود.
دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ، نیمی از آبش را در راه از دست می داد.
البته کوزۀ سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید. ولی بیچاره کوزۀ ترک دار از خودش خجالت می کشید .

از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند ، می توانست...


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه 1389/11/02ساعت 9 قبل از ظهر  توسط رضا باادب  | 

آنقدر بزرگ باش كه سايه ديگران پنهانت نكند و آنچنان باش كه زير سايه ات ديگران به بزرگي

برسند تا آن ها هم سايه بان خوبي باشند براي ...

*****************************************

چه خوب بود که مي شد به خود به زمزمه گفت:

 «چه قدر مرز سياه و سپيد باريک است»

  نوشته شده در  شنبه 1389/11/02ساعت 9 قبل از ظهر  توسط رضا باادب  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM